خاطرات این چند روز
سلام آقا امیررضا،خوبی پسرم؟
امروزپنج شنبه 23خرداده و ما هم نت نداریمممم ! برا همین دارم خاطراتو مینویسم تا بعدا سر یه فرصت یه جا ثبتش کنم.
عزیز دلم 3شنبه رفتم دکتر و شما پیش خانوم دکتر حسابی شیطنت کردی و تکونای محکم خوردی و خانوم دکتر از دست تو شیطون میخندید.
وزنم خیلی بالا بود و دکتر طبق معمول ناراحت شد و گفت افتضاحه!!شدم 86
آخه چیکا کنم مامانی؟؟منکه نمک و ماکارونی و برنج رو حذف کردم؟برا همین گفت باید یه تست تحمل گلوکز بدی و منم امروز یعنی پنج شنبه ناشتا ساعت 11 با بابایی رفتیم آزمایشگاه و خون از دستم گرفت،ودو تا لیوان یه بار مصرف داد دستم و گفت گلوکزه،باید بخوری!!منم خوردم و حسابی حالم بد شد...و گفت باید یه ساعت دیگه دوباره بیای.
منم رفتم و یه ساعت دیگه یعنی ساعت12 دوباره اومدم و دوباره از دست چپم خون گرفت و من که حسابی گرسنم شده بود و داشتم بالا میاوردم با خوشحالی گفتم دیگه میتونم چیزی بخورم؟
خانوم دکتر هم فرمودند نخیر یه ساعت دیگه دوباره باید بیای!!!!
دیگه داشتم غش میکردم ،شما هم بیکار نبودی و حسابی تو دل مامان کشتی میگرفتی و بپَر بپَر میکردی و دلم یه جوره ناجور میشد.
ساعت 1دوباره یه آزمایش خون دیگه دادم و گفتن یکی دیگه هم هست و من که دیگه گرسنم نبود نمیدونم چرا؟
فقط احساس ضعف داشتم.
ساعت 2 از ماشین که پیاده شدم بابایی گفت من میرم جلوتر پارک کنم و منم پیاده شدم و یه دفعه کل خیابون دور سرم میچرخید فقط از وانت کنارم گرفتم و کنار درخت ایستادم ،محمود هم که اومد فهمید وضعیت خرابه و کیفم و دستمو گرفت و منو برد آزمایشگاه.رنگم مثه گچ شده بود و دست و پام میلرزید و پزشک اونجا گفت سریع براش یه آبمیوه بگیرین،بابایی آبمیوه رو آورد و سریع خون گرفتن و منم دیگه لرزش دست و پام غیر قابل کنترل شده بود و سرم گیج میرفت و سریع منو خوابوندن و بابایی در همون حال آبمیوه رو به من داد و کمی دراز کشیدم تا حالم بهتر شد.
تو این برو بیا باباییه مهربونِ آینده نگر برام گوشت تو شیشه گذاشته بود و 2که اومدیم خونه سریع گوشتو داد تا من کمی جون بگیرم......
خوب دیگه اومدم خونه شیطونی های شما که دم آخری کم شده بود شروع شد و مارو حسابی شاد کرد.
به قول بابایی :امیررضا از اول زندگیش تاحالا با همچین گرسنگی روبررو نشده بود برا همین اولش لگدای محکم میزد یعنی مامان صبحانه صبحانه لطفا...ولی طفلی بعدش انرژی نداشته که بخواد لگد بزنه.
خوب آقا امیررضا جواب آزمایش اومد و مشخص شد که شکر خدا هیچ مشکلی نداریم و همه چی اوکی.
یه سونو هم باید بریم که امروز وقت نشد.انشالله بعد.
فردا هم کارگر میاد تا خونه رو تمیز کنه.یه عالم کار داریم.
چه روزی بود امروز
.سلام به روی ماهت.امروز هم 26/3/1392 من و بابایی رفتیم سونو.و آقای دکتر مهربون گفتن که شما ناز پسر چرخیدی!!!!
مبارکه نفسم،مبارک.
من احساس نکردم چون کلا همیشه تکونات زیادن ولی احساس میکنم همین دیشب چرخیدی،اخه به باباییت گفتم که امیررضا انگاری داره میچرخه.ولی جدی نگرفتم.
خوب اقا پسرم ماشالله وزنت هم خیلی خوبه.2670گرم.
تپلی شدی جیگر طلا. سنت هم 35هفته ست گلم.
به آقای دکتر گفتم دوس دار م عکسی که میذارین برای دکترم از چهره ی پسرم باشه و دکتر هم گفت باشه ،ولی چون ماشالله بزرگ شده زیاد خوب نمیشه.
بنده خدا چند بار عکس گرفت ولی مگه شما آروم میشستی سرجات.دائم تکون میخوردی.به زوریه عکس آقای دکتر گرفت.
واقعا دستشون درد نکنه.دلم واقعا شاد شد.از چشام اشک میریخت و قربون صدقت میرفتم.بابایی هم فقط یه لبخند خاص رولباش بود.خصوصا یه تیکه که شما دهنتو بازکردی و آقای دکتر گفت الانم دهنشو باز کرده ببین،البته نیاز به گفتن نبود چون کاملا مشخص بود.یه تیکه هم که دستتو پایین بالا میبردی.
خلاصه که خیلی حال کردیم.
بعدشم با باباییه گُل رفتیم کابینت و شیرآلات دیدیم و هنو معلوم نیس که چی بگیریم.
فردا هم یعنی 27/3حرکت میکنیم سمت مشهد.اونجا از خونه ی عزیز جون برات خاطرات دو روز رو پست مکینم.
و چهره ی ماهتو میذارم
سلام عشقم.الان ما مشهدیم و خونه عزیز جوون.28/3/92.دیروز صبح رفتیم سیسمونی بخریم منو مامانم و محمود.عزیز جونی یه عالم چیزای خوشگل برات خرید.قربونت بشم من.صبح اسباب بازیهاتو خریدیم و عصر هم رفتیم و چند تیکه لباس و ...خریدیم.کالسکه ی ناز هم برات خریدیم.دست عزیز جون درد نکنه.
البته اینجا سیستم دایی یه کم هنگه برا همین عکسارو بعدا میذارم،ایشالله وقتی رفتیم خونه ی جدیدمون و شما قدم رنجه فرمودین و اومدین تو آغوشم عکسا رو آروم آروم میذارم،آخه مشهد اصلا بیکار نیستم هرروز بازاریم،پاهام درد میکنه اصن یه وضعی!!!!
راستی امیررضا شکمم خیلی گردشده،قربونت بشم من.برا عزیز جونی حسابی تکون خوردی و دایی حامد هم خیلی خوشش اومده بود و براش جالب بود.
دست خاله های مهربون وبلاگیت هم درد نکنه که به یادمون بودن.خصوصا خاله رستا که خیلی دلتنگت بود .
دوستای گل من احتمالا تا زایمانم دیگه نمیام نت و برای همتون آرزوی سلامتی برای خودتون و نی نی های گلتون دارم.انشالله همیشه شاد باشید.
امیررضا همتونو دوس داره.
برامون دعا کنید.
فعلا خدا نگهدار



خاطرات این چند روز
